mardangoom-mahvare

اینترنت-ماهواره- نرم افزار
 
الرئيسيةPortalمكتبة الصورثبت نامورود

شاطر | 
 

 Short Stories ( In Farsi )

اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
Admin
Admin
Admin
avatar

تعداد پستها : 250
Registration date : 2007-08-15

پستعنوان: Short Stories ( In Farsi )   الخميس يناير 24, 2008 6:22 pm

[b]
[font:7050=Tahoma]مشعل[/font][/b][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]مردی در عالم رویا
فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای
روشن و تاریک راه می رفت.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]مرد جلو رفت و از
فرشته پرسید:+ این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]فرشتـه جواب داد:+
می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش
کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!;[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[b]
[font:7050=Tahoma]
منبع: عشق بدون قید و شرط[/font][/b][right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]
-----------------------------------------------------------------------------------------------------[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[b]
[font:7050=Tahoma]سیرک[/font][/b][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]یادم می آید وقتی
که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک
خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]شش بچه که همگی
زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها
همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با
هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]وقتی به باجه بلیط
فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:+ چند عدد بلیط می خواهید؟; پدر
جواب داد: + لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]متصدی باجه، قیمت
بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:+ ببخشید، گفتید چه قدر؟;
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]پدر و مادر بچه ها
با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به
بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]ناگهان پدرم دست
در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول
را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: + ببخشید آقا، این پول از جیب شما
افتاد!;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]مرد که متوجه
موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:+ متشکرم آقا.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]پدر خانواده مرد
شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]بعد از این که بچه
ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]منبع: عشق بدون
قید و شرط[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]
-----------------------------------------------------------------------------------[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]

[b]
[font:7050=Tahoma]حصار[/font][/b][right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]سال ها دو برادر
با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر
یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد
و از هم جدا شدند.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]یک روز صبح در
خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار
گفت:+ من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در
خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]برادر بزرگ تر
جواب داد: + بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،
آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا
وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر
کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]سپس به انبار
مزرعه اشاره کرد و گفت:+ در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه
من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]نجار پذیرفت و
شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:+ من برای
خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]نجار در حالی که
به شدت مشغول کار بود، جواب داد:+ نه، چیزی لازم ندارم.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]هنگام غروب وقتی
کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار
یک پل روی نهر ساخته بود.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]کشاورز با عصبانیت
رو به نجار کرد و گفت:+ مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]در همین لحظه
برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده،
از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت
خواست.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]وقتی برادر بزرگ
تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]کشاورز نزد او رفت
و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]نجار گفت:+ دوست
دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.;[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]منبع: عشق بدون
قید و شرط[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]------------
--------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]نشانه[/font][right]
[/right]

[right]
[/right]

[right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]راهبی کنار جاده
نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک
جنگجوی سامورایی به هم خورد:+ پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]راهب به سامورایی
نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به
او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند![/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]راهب به آرامی
گفت:+ خشم تو نشانه ای از جهنم است.;[/font][right]
[/right]


[font:7050=Tahoma]سامورایی با این
حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.[/font][right]

[font:7050=Tahoma]آنگاه راهب گفت:+
این هم نشانه بهشت[/font][/right]
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.mardangoom.blogfa.com
 
Short Stories ( In Farsi )
بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
mardangoom-mahvare :: اطلاع رسانی :: دانستنیها :: خواندنیها-
پرش به: